دوشنبه20خرداد92
گل من سلام. امروز صبح بداخلاق بودی. وقتی داشتیم برای اداره آماده می شدیم بیدار شدی یه نگاهی کردی و چشماتو بستی بعد هر کاری کردم که لباسات رو عوض کنم نزاشتی. بعد بالا و پایین رفتن ها و تمجید خلاصه لباسات رو پوشیدم و به سمت اداره حرکت کردیم. وقتی خواستم تحویل مهدت بدم هنوز خواب بودی و بهونه می گرفتی. بردمت گذاشتمت تو تخت و برای اولین بار بیدار نشدی و خوابیدی. الان دلم پیش توئه عزیزم. دوستت دارم. این روزا تا بابایی می خوا...









