آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

دوشنبه20خرداد92

                                    گل من سلام. امروز صبح بداخلاق بودی. وقتی داشتیم برای اداره آماده می شدیم بیدار شدی یه نگاهی کردی و چشماتو بستی بعد هر کاری کردم که لباسات رو عوض کنم نزاشتی. بعد بالا و پایین رفتن ها و تمجید خلاصه لباسات رو پوشیدم و به سمت اداره حرکت کردیم. وقتی خواستم تحویل مهدت بدم هنوز خواب بودی و بهونه می گرفتی. بردمت گذاشتمت تو تخت و برای اولین بار بیدار نشدی و خوابیدی. الان دلم پیش توئه عزیزم. دوستت دارم. این روزا تا بابایی می خوا...
20 خرداد 1392

شنبه18خرداد

                                   سلام عزیزم. امروز بعد چند روز تعطیلی اومدیم اداره. صبح که داشتیم برای اداره آماده میشدیم بیدار شدی ولی بی تابی نکردی و تو صندلیت نشستی. وقتی رسیدیم اصرار کردی بریم مهد. رفتیم تو حیاط مهد تا اینکه مربی ها اومدند کمی با تبسم نوه خاله سهیلا تو حیاط الاکلنگ بازی کردی بعد هم با خاله ساناز رفتی کلاست. خواستم از آخر هفته پیش برات بگم. قرار بود تعطیلات بریم شمال که به مامان حاجی اینا سر بزنیم. روز سه شنبه  ساعت 3 صبح ...
19 خرداد 1392

شنبه 18خرداد92

عزیز مادر.خواستم برات چند تا عکس مربوط به زمانی که با باباجون قاسم رفته بودیم پارک ملت برات بزارم... چون دیر رسیده بودیم اول قرار شد بریم ناهار بخوریم بعد ناهار رفتیم پارک اینم چند تا عکس با مشقت فراوان... اینم دوستی که زمان بازدید از باغ وحش باهاش دوست شدی"آنیسا" ...
19 خرداد 1392

یکشنبه19خرداد92

                                       سلام گل من. عاشقتم. همانطور که قبلاً گفتم ما یه هفته تو اردیبهشت با دوست بابا رضا و خانمش رفتیم مسافرت اصفهان و شیراز. مسافرت خوب بود فقط اینکه شما مریض احوال بودی و شاید اگه بزرگتر بودی بیشتر به همه و از جمله خودت خوش می گذشت یه سری از عکاسات رو برات می زارم... این عکس شیراز تو باغ ارم... بعد از یکسری عکس گرفتن این یکی  خوب دراومد ادامه عکس ها رو در ادامه مطلب ...
19 خرداد 1392

یکشنبه19خرداد 92

                              سلام عزیزم. دوستت دارم. عشق من صبح با گریه از خواب بیدار شدی و تا مهد همش تو بغلم بودی و دلت نمی خواست بری تو کلاست. هر چند تا خاله سهیلا رو دیدی رفتی اما بعدش با کشمکشی که بین تو و رایا شد با گریه اومدی بیرون و نمی رفتی. خلاصه اومدیم دم در مهد کمی نشستیم تا راضی شدی بری داخل کلاست الان دلم پیش شماست عزیزم و دوست داشتم الان پیشم بودی و بغلت می کردم. اگه یادت باشه آخرین باری که رفتیم پیش دکترت یا به قول عمو ارسطو باهاش عکس انداختی که  برات تو این پست...
19 خرداد 1392

دوشنبه13خرداد92

                                            سلام گل دختر شیطونم. امروز صبح زود از خواب بیدار شدی و نگذاشتی مامانی پیاده روی شو کامل کنه. همش بهونه می گرفتی که بغلم کن منو ببر مهد و خلاصه از این بی تابی ها. این روزا خیلی لجباز شدی و همه چی رو میخوای با گریه به دست بیاری. صبح خاله رویا رو دیدم می گفت: که دیروز برای تماشای تلویزیون رفتید کلاسشون ولی به حرف خاله گوش نکردی.ازت پرسیدم که به حرف خاله گوش کردی؟ گفتی:نه. خاله رو هم اذی...
13 خرداد 1392

شنبه11خرداد92

                              سلام عزیزم. خوبی گل خانومم. اینروزا شما رو به این اسم صدا می زنم.این اسمی بود که بابایی یه مدت من رو به اون صدا میزد. و الان دلم می خواد من این کار رو انجام بدم. تا هم صدات می کنم: گل خانم. شما هم حرفم رو تکرار میکنید.دخمل شیطونی دیگه آخر هفته پیش روز 5شنبه قرار بود با بابایی بریم خرید لباس و کیف و کفش برای باباحاجی و مامان حاجی و برای شما گلم. اول قرار شد بریم برای باباحاجی کت و شلوار بخریم با هم فکری بابایی تصمیم گرفتیم بریم باب همایون....
12 خرداد 1392